خرید بک لینک
دارم لپ تاپم رو مرتب میکنم.. احتمالا بعداز ده سال بخوام عوضش کنم.. بعداز سالهااااا دارم عکسایی رو مرور میکنم که یادم میاد چقد احمق و بچه بودم.. عجیب غریب اصلا.. و هیچ از خود اون زمانم خوشم نیومد.. لازم بود.. ولی خوشم نیومد.. لازم بود چون باید یکسری اتفاق ها بیفته تا تو تبدیل به آدم امروز بشی، و خوشم نیومد چون حاضر نیستم دیگه اونجوری باشم..  احساسات مختلفی رو این روزها تجربه میکنم.. شادی..ترس.. غم.. هیجان.. دلتنگی.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 20:54

سلااااام بچه هاااا خوبین بچه ها مرسی که انقد به فکرم بودین چه پیام خصوصی چه عمومی برام گذاشتین  مرسی مرسی واقعا فکرنمیکردم دیگه برا کسی مهم باشم اینجا راستش چون حس میکردم خونده نمیشم دیگه زیاد اینجا ننوشتم بیشتر توی نوت گوشیم مینوشتم :( ولی هنوز قسمتی از خودم هم دوس داره همچنان اینجا بنویسم  یکی از بچه ها نوشته بود اردیبهشت خبر مهمی قرار بوده بدم ؛)) چون هنوز اتفاق نیفتاده ننوشتم :(( اون زمان فکرمیکردم تا اردیبهشت نهایت اتفاق میفته که بازم نشد :(( ولی ایشالا به زودی بشه ... اگه خدا بخواد تا آخر ۲۰۲۲ دیگه :((( خدایا بخواه دیگه باشه؟؟؟ راستی اینم بگم بینی مو عمل کردم :)))) البته چندماه پیش ولی چون اوایلش عین سسسس**** پشیمون بودم اصلا دوس نداشتم اینجا بنویسم :))) الان چون خوب شده نتیجه و راضی ام دیگه مینویسم :دی بینیم یکم ایراد تنفس داشت هم اونو برطرف کردم هم اینکه کلا یکم صاف صوف تر کرد دیگه.. هرچند همکارام میگن فرقی نکردی :)) چون خیلی طبیعی عمل کردم.. ولی خودم که راضیم حداقل تنفسم کامل اوکی شد.. دکتر خوبی بود خدا براش بسازه.. ولی واااااااقعا سخت بود واقعا میگم... بذار بگم چی شد اصلا.. من که دیگه تا اینجا اومدم کامل بنویسم حداقل از تابستون پارسال همینجوری یکی دوتا دکتر رفتم معاینه مشاوره کردم.. هردو دکترای خیلی خوبی بودن.. یکیشون برام طراحی انجام داد که خوشم نیومد زیاد و از طرفی صادقانه گفت ممکنه تنفست صد درصد اوکی نشه .. دیدم پس ارزش بدبختی عمل رونداره بیخیال شدم تقریبا منصرف شدم کامل.. تا اینکه دوماه بعدش یکی از این بلاگرای معروف رو دیدم ازش پرسیدن بینیت رو پیش کی عمل کردی اسمشو گفته بود منم رفتم دوباره دکتره رو دیدم البته قبلا هم اسم دکتره رو شنیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: دوشنبه 11 مهر 1401 ساعت: 2:03

بعضی وقتا یه عالمه حرف هست که بزنی... ولی میذاری ناگفته بمونه... شاید چون دیگه اهمیتی نداره...

ولی هم رو دلت سنگینی میکنه هم نه... شاید بخاطر همین هم میتونه ناگفته بمونه...

شاید تا همیشه...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:34

1. میدونی.. یه زمانی فکرمیکنی با صمیمی ترین دوستت جدایی ناپذیرترین آدما هستین.. فکر میکنی خیلی ندار هستین باهم، فکرمیکنی هرجا بری یا هرکار بکنی "باید" اونم باشه.. بالاخره وقتی 13 سال دوست باشین همچین احساسی ظبیعیه.. ولی زندگی به این بچگانگی و سادگی نیست که.. خیلی غیرقابل پیش بینی تر از این حرفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:34

فقط اومدم بگم تمام این سالها همیشه پوتین و اخبارش رو با عکس دیده بودم، هیچوقت حرف زدنشو ندیده بودم.. و این اولین باری بود که سخنرانی شو میدیدم و باید بگم این مرد واقعا کاریزماتیکه... واقعا ها... یه پنج باری سخنرانی شو دیدم :دی شایدم بخاطر موضعم هست که روی نظرم تاثیر مثبت گذاشته :دی&nادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 2 ارديبهشت 1401 ساعت: 20:34

فرشته اومدی از دور چطوره حال و احوالت یکم تن خسته ی راهی غباره رو پر و بالت فرشته اومدی از دور ببین از شوق تابیدم می دونستم میای حالا تورو من خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

دیروز یکی از بزرگ ترین تجربه های زندگیمو داشتم.. خودم وسایلمو جمع کردم، خودم باربری هماهنگ کردم، خودم از صبح زود به کارگرا و بسته بندی نظارت کردم، خودم تا میدون شوش! رفتم، دوباره خودم تا مقصد دوم رفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

1. جدیدن دارم دوتا کتاب میخونم.. یکی نبرد من هیتلر که توسط خودش نوشته شده که بنظرم بشدت جذابه.. همیشه نسبت به هیتلر کشش داشتم و دوس داشتم بدونم چی تو فکرش میگذشته.. یکی هم انسان خردمند حراری البته نسخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

الان دیدم پست اخرم مال 26 مرداده! فک کردم همین دو روز پیش پست گذاشتم شنبه بانک سپه کار داشتم میخواستم چک صاحبخون ه قبلیم رو نقد کنم بابت پول پیش خون ه قبلیم، به خیال خودم یه ربعه میرم برمیگردم شرکت.. رفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

1. بعضی روزا صبح، تو آسانسور ساختمون بوی عطر لانکوم میاد.. خلاصه یکی از همسایه ها لانکوم میزنه :)) خیلی دوسش دارم :(( .. همسایه رو نه، عطره رو:دی.. یه روز میخرمش :(( 2. جدیدن علاقه ای به زدن ماسک (حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

1. چهارشنبه که داشتم برمیگشتم خونه تو راه یه دونه از این آقاهایی که تو سطلای زباله میگردن و پلاستیک و این چیزارو میندازن تو گونی میبرن رو دیدم.. رسیدم بهش گفتم چیزی لازم ندارید براتون بگیرم؟ خیلی تعارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

یک عدد سوال دارم، آیا بازیگری بهتر از مثیو مک کانه هی (Matthew McConaughey) هم هست یا نه؟ چقد این بشر خوبه.. دارم فعلا فصل اول true detective میبینم، واینکه خیلی دیالوگاشو دوس دارم You look in theiادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

جدید ا اصلا حرفم نمیاد 1. آهان عه رفتم یه شرکت دیگه مصاحبه :)) یه شرکت نفتی بزرگ.. درواقع تصمیم نداشتم استعفا بدم از اینجا، ولی خیلی impulsive عمل کردم تواین قضیه.. بذار تعریف کنم.. ایرانی عقده ای خیلیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

1. چهارشنبه داشتم پیاده برمیگشتم خونه، همیشه برام سوال بوده چرا جلوی هر خونه ای باید با خونه دیگه تفاوت سطح داشته باشه؟؟ مثلا چرا خب همه شون یکی و یک اندازه نیست زمین جلوشون؟؟ مسخره است واقعا.. خلاصه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

Friends, Season 3, Episode 10

Joey: if you ask me, as long as you got this job you got nothing pushing you to get another one. you need The Fear.

Rachel: The Fear?

Chandler: He's right, if you quit this job you then have motivation to go after a job you really want.

Rachel: How come you're still at a job you hate? Why don't you quit and get The Fear?

Chandler: HA HA HA.... Because i'm too afraid

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 16 آذر 1399 ساعت: 22:26

صفحه بندی