خرید بک لینک
دیشب اصلا خوب نخوابیدم.. هر یک ساعت یه بار بیدار میشدم بهش یه پیام میدادم میدیدم داره درس میخونه دوباره میخوابیدم :) ...ساعت 2-3 خوابید و من بازم تا خود ساعت 6 که بیدار شدم برم دانشگاه همش یکساعت یه بار بیدار میشدم.. ساعت 6 هم باهم بیدار شدیم :) .. چقد از کلمه بیدارشدن استفاده کردم!... و الان هم در شرف بیهوش شدنم... درواقع از ساعت 7 شب چشام نیم باز بود اما فعلا که تا این ساعت نخوابیدم!
تا ساعت 12 کارم طول کشید، بعدش رفتم انقلاب هنرهای زیبا کار داشتم... کلا اونجا که میری حس نمیکنی تو دانشگاه حضور داری، کلا توی عالم دیگه ن، بس که شبیه دانشگاه نیست!!!!.. شایدم برعکس؟؟!!!شاید اونجا بیشتر شبیه دانشگاست تا بقیه دانشکده های دانشگامون؟؟؟... هرکسیو میدیدم رو نیمکت نشسته داره با یسری شکل مکل ورمیره :| ... جالب بود درکل...
رفتم پیش چندتاشون و یکم صحبت کردم راجع به موضوعی، با اینکه همشون خیلی خوب وقت میذاشتن و خوش برخورد بودن اما اصلا اونجارو دوس نداشتم... یعنی من اگر هنرای زیبا می بودم دق میکردم!... بعد که کارم تموم شد تو دانشگاه یکم اومدم بالاتر و بچه های دانشکده های دیگه بودن، نفس راحت کشیدم! آخیش!

الانم خیلی خوابم میاد... بعدا بیشتر مینویسم

در حال تکمیل...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 11:25

صفحه بندی