باورم نمیشه ..
پیش من نشستی.... :))
شعر خطاب به بربری بود.. بله بربری.. فک میکنید کم چیزیه؟؟؟ نخیر .. هرچیزی لیاقت میخواد و خلایق هرچه لایق ... لطفا اسم تافتون و سنگک و امثالهم رو هم پیش بنده نیارید...همینی که من میگم :/
صبح بیدار شدم و دیدم بابایی نون گرم خریده... طبق معمول سنگک بود ...
اما صبرکن... دارم چی میبینم؟؟؟ بربری ام خریده ... وای!
درحالیکه بربری رو درآغوشم فشار میدادم ، از زهر هجری که کشیده بودم که مپرس، براش تعریف میکردم... بعد در یک حرکت انتحاری بربری رو افقی کردم رو میز.. انتظار داشتید تا ابد بغلش کنم؟ وقتی گوشت خوشمزه شو زیر دندونام میکشیدم سرم رو به نشانه لذت تکون میدادم و با نفس عمیق به سقف نگاه میکردم...درانتها از صمیم قلب ازش تشکر کردم... سعی نکنید احساسات منو جریحه دار کنید چون مطمئنم بربری جان هم از خوشحالی من خوشحاله :p
فکر کنم بدون اغراق بیش از یکسال بود که بربری نخورده بودم... نونوایی بغل خوابگاه سنگک داره و خسته شدم از بس سنگک خوردم..
نمیدونم چرا من ترک نشدم؟! .. دلیل از این محکم تر دیگه؟ :)))
برچسب:
نویسنده: زهرا موسوی