خرید بک لینک

الان داشتم میخوابیدم که چشم هایت...

آخ... قربان چشم هایت بروم

قربان چشم های روشن ات بروم... امروز، تو از پنجره به ترافیک پارک وی نگاه میکردی و با آرامش همیشگی ات از خاطراتت برایم میگفتی و... من... من؟؟؟

و من به تلالو نور در چشم های روشن تو...

ای جانم...


هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها از همچین قدرتی برخوردار باشند...هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها بتوانند این حجم عظیم از عشق را به تنهایی به دوش بکشند... هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها هم ممکن است عزیز باشند...

اصلا... با خودم میگفتم یعنی چه که میگویند چشم هایش!؟ ... یعنی چه که اینهمه چشم های محبوبشان را ستایش میکنند؟؟


اما امروز است که میفهمم

چشم هایت...

عزیزترین دارایی من...


برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:33

صفحه بندی