میدونی ناراحت میشم از آدمایی که فقط دین رو تو ظاهر خلاصه میکنن... اما پاش بیفته حاضرن پدرشون رو
بشورن بندازن رو بند رخت، حاضرن دل بقیه رو بکشونن، حاضرن خیلی کارا بکنن..
چندوقت پیش یه کامنت تو یکی از وبلاگا دیدم، که شخصی بخاطراینکه یک پدر
دست روی فرزندش بلند کرده بود معتقد بود که: خیلی بابای کم شعوری هست و اگر
جای بچه اش بود دیگه باباهه رو آدم حسابش نمیکرد..." و از قضا این شخصی که همچین حرفی زده بود به ظاهر آدم مذهبی هستن..
ولی باید بگم پدر ینی همون کسی که توی اون قرآنی که آیه هاشو صرفا
میخونین، اگه بچه شو هم بکشه براش قصاصی در کار نیست... یعنی
حالاحالاها باید بددددویی تا بتونی به پدرت برسی...
هرچقدم که بگی بهم افتخار میکنی اما من بازم میگم بچه خوبی نبودم ... باباجونم مامان جونم دعام کنید بچه ام از خودم بهتر بشه...
اینکه چندوقت یه بار بری خونه و یهو ببینی دیگه غذای بدون نمک میخوره، با چاییش فقط توت یا انجیر میخوره، وقتی داری آشپزی میکنی میاد تو آشپزخونه میگه باباجون روغن کم بریز... اینکه کجا بودم این همه مدتی که این تغییرا یواش یواش اتفاق افتادن؟؟؟... حتی وقتی مادر بزرگ فوت شد من امتحان داشتم و نیومدم.. نیومدم که حال ت رو ببینم ..
من آرزوتو برآورده نکردم، خیلی وقتا حتی نمیدونم دلم واسه خودم بسوزه یا تو،
ولی اینو میدونم که اصلا ملامتت نمیکنم که چرا برام آرزو تعیین
کردی ..که چرا برام راه تعیین کردی.. که چرا مجبورم کردی... چون دوسم داشتی
و
فکر میکردی این حق منه.. فکرمیکردی اونی رو که تو دوس داری منم میتونم دوس
داشته باشم... بابای مهربونو قشنگم...
باباها مظلومن، گوگولین ... اما محکمن... غصه هاشون مال خودشونه.. همیشه میتونی بهشون تکیه کنی...
باباجونم میدونم نبودم سالهایی رو که واسه عزیزترینم پدری میکردی و سختی و تنهایی میکشیدی... سالهایی که ذره ذره داشتی آب میشدی و هیچی نگفته بودی و بجاش الان داری اذیت میشی ... خدا نیاره روزی رو که فکر کنی ماها با اکراه بهت خدمت میکنیم...
بابایی جونام... فقط میدونم میخوام دستاتون رو ببوسم... همیشه پیشمون بمونین ...
همیشه...
برچسب:
نویسنده: زهرا موسوی