یاد آن لبخندش که می افتم نمیتوانم که عاشقش نباشم...وقتی شیشه های درخشان چشم هایش، نور را به چشم های من بازتاب میکرد... آن تعجب یواش همراه با لبخند... اصلا همه چی اش یواش است، تعجبش، ناراحتی اش، خوشحالیش... و من چقدر یواش بودن را دوست دارم...
میدانم که سالها جزئیات آن روز با کیفیت 1080p جلوی چشمانم خواهد بود اما کاش چشم ها قدرت فیلمبرداری داشتند...
چشم ها شاید نه، اما فیلمش را به بچه هایم نشان میدهم و میگویم
ببینید...
آن روز اولی که پدرتان را دیدم :)
حتما داستان عاشقانه قشنگی خواهد شد...
برچسب:
نویسنده: زهرا موسوی