خرید بک لینک

پنج شنبه نمایشگاه بین المللی قرآن رفتم.. حال خوبی بود.. واسه منی که سالها با یه تناقض زندگی میکردم.. من تو خانواده تقریبا مذهبی بزرگ شدم.. اما هیچوقت بابت چیزی اجبار نشدم... نماز میخوندم و چارچوب های مشخصی داشتم ، اما ظاهرم چیزی متفاوت از باطنم بود.. و همین تناقض انگار خودم رو هم آزار میداد و آرامش نداشتم اما ازش بیخبر بودم.. اما آقامون منو به اون درجه بالاتری که پتانسیلشو داشتم رسوند و بابتش ازش ممنونم.. متعاقبا به خدا هم نزدیکتر شدم، خدا دوسم داشت و ایشون وسیله ای شد برای عاقبت به خیری من..

اما جریان پنج شنبه:

همین که میخواستم وارد سالن بشم یه خانومی پشت یه میز کوچیک ایستاده بود و ازم خواهش کرد تا کمی از وقتم رو بهش اختصاص بدم.. من عجله داشتم تا برم توی سالن.. اما نمیدونم چه نیروی عجیبی منو نگه داشت.. نتونستم برم توو... موندم... گوش کردم... مخالفت نکردم... دستم رو جلو بردم و یکی از اون فرم هارو پر کردم.. نوبت انتخاب رسید... به عکسای همشون نگاه میکردم و غم سنگینی رو دلم نشست.. بدون اغراق نیم ساعت ایستاده بودم و فقط نگاهشون میکردم و نمیتونستم... اشک تو چشام حلقه زد... دوست داشتم میتونستم همه شون رو انتخاب میکردم... دست آخر یه پسر بچه رو انتخاب کردم .. چشاش توی عکس غمگین بود... خانومه میگفت ان شاءالله نتیجه شو میبینی.. اما من تو دنیای دیگه ای بودم ...

آقامون همیشه استقبال میکرد از همچین چیزی... پس باهم گرفتیمش... پنج شنبه شب قدر بود.. شب شهادت امام علی بود... همون امام علی که بعداز رفتنش یتیم ها تنها شدن... دلم میخواد بگم خدا مارو انتخاب کرد و این بچه یتیم هم از طرف امام علی بود ......... میدونی.. میدونم کار شاقی نکردم.. حتی مامانم سالهاست چندتا بچه گرفته و جایی نمیگه... اما چون خودم اولین بارم بود.. چون حتی درحال حاضر شرایطش رو نداشتم.. اما یهو واسم اومد بخاطرهمین شک داشتم که اون لحظه خودم هستم.. خودم تصمیم گیرنده نبودم... خواست خدا بود..

+ شب قدری چنین عزیز شریف .................. با تو تا روز خفتنم هوس است (حافظ)

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 3:24

صفحه بندی