چشمای شفاف و شیشه ای ت رو بسته بودی و من، ته ریش کم ، موهای دست و تک تک اجزای بدنِ روحی که عاشقشم رو با ذوق نگاه میکردم.. حتی فیلم و عکس هم دیگه اقناع نمیکرد لحظه هارو... چشاتو بسته بودی و نسیم یواشی میوزید و بوی تن تورو بهم هدیه میکرد...
پاهای ظریفم رو کنار کفشای بزرگ و مردونه ات گذاشتم و از اینکه خانومِ تو باشم، قند تو دلم آب شد...
هنوز از پله های منتهی به دانشکده فنی بالا نرفته بودم که دلم برات تنگ شد.. داشتی میرفتی و قلب منو هم از جاش کندی و بردی... از جاش کندی و بردی .... وقتی برگشتم خوابگاه دلم نیومد لاک قرمز رو از انگشتام پاک کنم.. آخه یادگاری تو بودن... آخه چطور دلم میومد پاکشون کنم؟ این لاک باید تا آخرعمر روی انگشتام میموند...اصلا کی میگه با لاک نمیشه وضو گرفت؟ استفتاء از قلبم... نمیشه؟؟؟
چقد سخت میگذره این روزا.. چقد سخته نفس کشیدن از هوایی که تو نفس نمیکشی ش ... خدایا خودت میبینی... فقط به خودت میگم مهربونم...
* یه آهنگه از سینا شعبانخانی