هفته قبل تصادف کردم... البته درسته سرم محکم خورد به شیشه جلو , اما دکتر گفت چیزی نشده...
تاحالا تصادف نکرده بودم اما زیاد شاهدش بودم...
(هشدار! در ادامه ی متن صحنه های دلخراش توصیف کردم!)
1. یکیش مربوط میشه به حدود سال 91.. انقلاب بودم کلاس داشتم.. داشتم از ضلع غربی میدون عبور میکردم چند قدم جلوتر از من پسرجوونی درحال راه رفتن بود... داشت از خیابون رد میشد من دقیقا اونو روبروم میدیدم.. جلوی چشام یهو دیدم یه ماشین زد بهش و پسر اول اومد روی کاپوت و بعداز برخورد با شیشه جلو پرتاب شد تو هوا .. همه دورش جمع شدن...روی زمین میلرزید... هندزفریش افتاده بود روی اسفالت.. دستمالی که دستش بود توی هوا گم شد... 20 دیقه اونجا بودم اما هنوز امبولانس نیومده بود.. بسیار هم عالی... نزدیک عید بود.. اسفند بود.. باخودم داشتم فکر میکردم یعنی عید امسال واسه خانواده اش چطوری میگذره؟؟...
2. چندسال پیش مسافرت رفته بودیم دیدیم تو جاده یه پیکان تصادف کرده بود و از اونجایی که مثل اینکه گازسوز کرده بودتش سریعا منفجر شده بود... یه خانومی روی زمین با موهای آشفته و لباس نیمه سوخته به ماشین درحال سوختن نگاه میکرد و ضجه میزد... میدونی چرا؟ چون بچه اش توی ماشین مونده بود و نتونستن نجاتش بدن و داشت جلوش میسوخت.... :(
3. حدودا پارسال... داشتیم میرفتیم.. یه ماشینم جلوی ما بود... یه نیسان هم ازماشین جلوی ما سبقت گرفت با سرعت وحشتناک... یه موتوری بخت برگشته از ربروی نیسان میاد و نیسان درحال سبقت گرفتن متلاشی کرد موتوری رو... فقط همینو فهمیدم که یه آدم مثل عروسک پرتاب شد وسط جاده و دقیقا رد شدن ما مصادف شد با پرتاب اون جلوی ما... دستش کنده شده بود و تیکه های موتور و لباس و بدنش توی هوا پخش بود.. ما خانوادگی با فریادهای یا ابالفضل و .... گریه میکردیم!! صحنه بدی بود و تا یک هفته حالم بد بود.. خیلی بد... جویا شدیم و فهمیدیم پسرک جوان در دم فوت کرده...
برچسب: امیرآباد,گیشا,کمربند,ببند,
نویسنده: زهرا موسوی
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1396 ساعت: 1:07