حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم
قرار بود ساعت 3 1 باشم ولی خب میدونم خوب نمیشم :| .. ساعت 4ونیم منتظر اسنپ بودم, نامردا هیشکدوم اکسپت نمیکردن :| ... بعداز چند دیقه ماشین گیرم اومد .. حالا بعدش ترافیک شروع شد.. کلی تو راه بودم تا برسم... آقامون میگفت این ساعت دیگه شریف راه نمیدن از اسنپ پیاده نشو که اگه راه ندادن دوباره باهاش برگردی.. رسیدم دم در, نگهبانه خیلی ام راحت گذاشت بیام توو, اومدم رفتم تو دسشویی خودمو نگا کنم خوشگل باشم, آقامون هم هی پیام میداد, منم گفتم نگهبان رام نمیده :(((((( .. گفت فلان چیزو بگو و اینا... گفتم نه نمیذارههههه... این آخری رو درحالی گفتم که درو باز کرده بودم داشتم از پشت سر نگاش میکردم :))))))
بعد دیگه کلی قربونش رفتم و ازش فیلم و عکس گرفتم.. بعدم گوشیم خاموش شد ^__^ ... خلاصه اون روز 3 بار از دستم حرص خورد.. عوضش شب حالم کلی بد شد :| ... خدا گفت تا تو باشی دیگه اذیتش نکنی :| ... نمیدونم چرا 1 خدا طرفشه :| .. باهاش کانکشن داره کلا :|
برچسب:
نویسنده: زهرا موسوی