Skiing 1 - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:46
رز دوستم چهارشنبه اومد تهران.. بعدم خواهرم اومد تهران.. جمعه صبح رفتیم توچال... چقددددد شلوغ بود.. من موندم جاده های شمال که کیپ تا کیپ میشه تعطیلات... تو شهر هم که ملت همینجور بودن واسه خودشون.. پس د
به جان خودم استرِیت ام :)) - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:46
دیروز کلینیک عرفان جلسه 5 ام بود... تو اتاق منتظر نوبتم بودم... و خب کاری نداشتیم بجز اینکه در و دیوارو نگاه کنیم.. 1. روبروم یه دختری که دفعه قبل هم دیده بودمش داشت با تلفن بلند بلند حرف میزد.. دفع
خطر سقوط بهمن... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:46
دلم یه چیزی مثل پروژه مارس وان میخواد... تنها چیزی که آرومم میکنه همینه... یه زمانی فکر میکردم مهاجرت آرومم میکنه.. همین که از جایی که هستم دور شم خوب میشم ...ولی ی شرایطی تازگیا پیش اومده که برام ال
میو میو فردا عوض میشه :)) - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 17:46
فردا وقت دارم برای لایت موهام.. شایدم آمبره.. فعلا تصمیم نگرفتم... و چقد من اینو هی به تاخیر انداختم.. از تابستون قصد داشتم اینکارو بکنم هنوز نکردم... پیش خودم مثلا دلایلی داشتم که هی عقب انداختم ولی
دیدار با مدیرعامل 1 - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 18:45
گب مدیرعامل اصلیمون توی کشور مبداء هستش.. شرکتاشون تو امریکا کانادا اروپا و آسیا کلا هستش... یکشنبه اومد ایران.. همسن بابایی منه تقریبا.. انقد گوگولی و آروم بود.. بعد اومده پیش میز من داره باهام صحبت میکنه و کارت ویزیتشو بهم داده, بعد منه پررو رو داشته باشید:))) بهش گفتم من میتونم تو جای خالی(اسم شر...
بیلیط موزه واسه خارجیا 15 تومنه, واسه ما 2500 / بچه هااا حقوق گرفتم میخوام بهتون شیرینی بدم :دی - تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 18:45
دیروز ظهر چارلی بهم زنگ زد گفت وقت داری بیای اینجا؟ .. یه هتل دارن مخصوص خودشون, همه خارجین.. منم بعداز مشورت با آقامون گفتم آره اوکیه.. خلاصه رفتم سر راهم شکلات و میوه گرفتم, و یه دونه ام از اون کوکتل میوه آجیلا گرفتم واسه رییسم :))) تو پست قبل دیدم گشنه اس بیچاره:)) گفتم واسش ببرم اندفعه.. بعد ریی...
با سیستم خارجیا راحت ترم 1 - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:03
انقد که این چند وقته درگیری فکری و زمانی و غیره دارم که اصلا وقت نشده بیام بنویسم.. یکی از دلایلش هم اینه که دست و پای خودمو بستم.. همش میگم هویجوری چیزی ننویسم, بلکه با حوصله سرفرصت یه مطلب درست درمون و سازماندهی شده تحویل وبلاگم بدم! بعد باخودم فکر کردم دیدم چه کاریه؟؟ کی میگه باید آداب و ترتیبی ب...
سهم هرکس اندازه لیاقتش - تاریخ: 1396/11/16 ساعت: 14:03
من هیچوقت تاکسیای پیکان رو سوار نمیشم چون لباسام بو میگیره.. ولی این بار دلم سوخت.. سوار شدم و از قضا بو نمیداد (البته فکر نکنید مثلا تاکسیای دیگه بو نمیدن، چرا من پرایدم سوار شدم بو فاضلاب میداده :| ) داشتم میگفتم.. بو که نمیداد هیچی، کلی هم باشخصیت بود رانندش.. یه مرد حدود 60 ساله.. درکل خدا حفظش ...
صدقه بععععد از رفع بلا - تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 19:10
خب به میمنت و مبارکی خطر از کنار گوشم گذشت, نمیدونم چه کار خیری کرده بودم که ختم به خیر شد :دی .. ینی فقط یه پای شکسته کم داشتم تو این اوضاع.. تو تاکسی بودم . پشت نشسته بودم و یه مرد هم جلو نشسته بود.. به راننده میگم ممنون من یکم جلوتر زیر پل عابر پیاده میشم, جواب میده چشم.. نگه که میداره, مرده هم پ...
جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست - تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 19:10
امروز تو به دنیا میای فرشته زمینی من :* خوشحالم که خدا هرجوری بوده خواسته تورو بیاره رو زمین تا چشمای شیشه ای مامان و هوش زیاد بابارو به ارث ببری و بشی یه یادگاری که میرسه به دست من تا حسابی مراقبش باشم و یادم نره چقدر دوسش دارم.. امیدوارم به زودی هرسال با آرامش این روز رو با بهترین هایی که برات اتف...
تفویض اختیار بلد نیستم اما تو انجام دادن بلدی :) - تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 19:10
یه اتفاقاتی افتاد این چند روز که وقت کنم به زودی مینویسم تو وبلاگ.. درحال حاضر وسط یه عالمه آشغال نشستم :)) آشغال منظورم البته mess هستش.. (اینو چندساعت پیش نوشتم البته :دی.. چون درحال حاضر افقی ام :)) ) فقط همینو بگم که امشب آقامون کلی کمکم کرد تو ترجمه یه متن خیلی سخت.. میدونی؟ هر آدمی باید یکیو د...
میدونی قیمت اون لحظه چقدره؟ - تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 19:10
اولین برف زمستونی اومد... چه برفی... عشقولانه و آزار دهنده همزمان.. آقای طفلکم یک ساعت مجبور شده تو برف بمونه.. بمیرم براش میدونی یکی از بزرگترین لذت ها چیه ؟؟ هوا برفی باشه.. برفو ببینم از پنجره.. بعد من زیر پتو باشم.. دست و پامم شل کنم.. خسته باشم... بعد تا ابد برف بباره و من تا ابد زیر پتو باشم.....
چرا سر در جدید دانشگاه شریف انقد زشته؟ - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
سه شنبه 14 آذر رفتم شریف, یه مراسمی داشتن که توش یکی از اساتیدی که سالی یکبار ایران میاد صحبت میکرد, آقامون هم قرار بود یه جایزه بهش بدن که من رفتم شاهد جایزه گرفتنش باشم با چشای قلبی... حالا رفتنم هم داستانی داشت, اولش که گفتم نمیام, آقام میگفت میدونم میخوای سوپرایزم کنی.. خلاصه لو رفتم قرار بود سا...
گردنبند عشق - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
دو روز پیش ینی سه شنبه 21 آذر 96 با آقامون رفتیم بیرون ناهار خوردیم.. اینم بگم دست پختمو خیلی دوس داره.. میگه از مامانم خوشمزه تر میپزی (آیکن خوشحال از خود راضی).. یکمم دیر رسیدم.. هنوز خوب نشدم :| ... طفلکیِ من خیلی گشنش بود.. منتظر بود.. وقتی دیدمش عصبانی بود :)))) آخه عصبانیتشم جذذذابه... چیکار ک...
سیستم مریض مردنی - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
1. دختره برگشته میگه بچه کجایی اصلا لهجه نداری؟ میگم فلان جا تعجبش بیشتر میشه و بیشتر انتظار داره لهجه داشته باشم :| .. نمیدونم ولی کلا از اولشم لهجه نداشتم.. قبل از اینکه بیام تهران اصلا.. 2. امروز میخواستم برم موسسه دیگه گفتم سر راهم برم استعدادهای درخشان و بنیاد نخبگان کارای آقامو هم انجام بدم.. ...
به به عجب هوایی - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
هوا به شدت آلوده است.. صد متری به نظر مه آلود میاد.. حالا یه خاطره از مه بگم.. چندسال پیشا که هنوز شهیدبهشتی درس میخوندم یادمه یه سال خیلی هوا آلوده شده بود خیلی.. مثلا باید مه هارو کرال سینه میرفتی تا بتونی رد شی :)).. بعد چونکه ولنجک بودیم من گفتم خب دیگه نزدیک کوه هم هستیم پس قطعا این مه هست .. ب...
شب اول محرم... شب اول زلزله - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :| ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میا...
تو دنیای کبری ها, رحمانه باشیم! - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
یه دختری بود از دوستای دوستم.. اسمش رحمانه بود خونشون هم ولنجک بود.. دختر خیلی باکلاس, زیبا, سنگین و خوب.. همیشه برام جالب بود اسمش.. شاید اگه رحمانه رو میشنیدم باخودم میگفتم چه اسم داغونی.. اما اون دختر به اسمش هویت داده بود.. قشنگش کرده بود.. همه جا با اعتماد به نفس میگفتش..برعکسش هم تو کلاسمون یه...
نبین کی میگه, ببین چی میگه؟ - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
یه همسایه دیوار به دیوار داریم غیبت نباشه همسایه خوبی برامون نبودن تو این سالها.. هنوزم نیستن!... سرو صدا تو خونشون .. بوق ماشین هاشون ساعت 2 شب.. آشغالایی که میذاشتن سمت ما و... از قضا وقتی راهنمایی بودم این همسایه مون شد معلم قرآنمون.. ماه رمضان قرار بود فلان مقدار از قرآن رو هر روز بخونیم سرکلاس....
مادر من, مادر من, تو یاری و یاور من... - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 18:31
ساعت 1و 20 دقیقه شبه و من دارم سبزی هایی که عصر شستم و تو یخچال گذاشتم آبش بره, رو مرتب میکنم...به خودم نگاه میکنم ...چقد شبیه مامانم.. قبل از خواب همیشه آشپزخونه و یخچالو چک میکنه...چقد خوب بود وقتی با خیال راحت میدونستیم یه بزرگتر الان داره واسمون غذا حاضر میکنه, یه بزرگتر الان واسمون از نونوایی ن...

برچسب‌های مرتبط

غذای خانگی اینو | غذای خانگی ایرانی | غذای خانگی اینترنتی | زرین تاج قزوینی | زرین تاج | زرین تاج غرب | چرا یه پسر بی محلی میکنه | به گمانم فردا روز خوبی باشد | من میترسم | من میترسم پس هستم