مگه خودت چشه؟؟
-
تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 13:36
خیلی کم مینویسم و خودمم شرمنده ام از شما دوستانی که لطف میکنید و هر روز به اینجا سر میزنید... میخواستم یه پست فضایی بذارم ولی اصلا شرایط پیش نمیاد بشینم باخیال راحت کاری بکنم... این پست توی پیش نویس ها بود گفتم بذارم فعلا... رفته بودم مسواک بزنم دیدم رو دیوار دستشویی این کاغذ چسبونده شده!!!... خیل
Knowledge is power
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 8:53
دچار احساسات متناقضی شدم... احساس میکنم باید عجله کنم.. نمیتونم چیزی که تو مغزم هست رو مکتوب کنم... اینم از محدودیت های زبان... دیگه وقت نشستن و منتظر انجام شدن کارا پشت سر هم نیست.. همیشه تو زندگی یه راهی رو فقط رفتم.. فقط راه
Angel :)
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
امروز یه فرشته به دنیا اومد...خدا تورو از بهشت برای من فرستاد، تا بشی عزیزترینم روی زمین... تا باتو معنی دوست داشتن واقعی و پاک رو تجربه کنم...واسه داشتنت خدارو صدهزار بار شکر میکنم ... دست پدر مادرت رو میبوسم که همچین فرشته ای تربیت کردن... توی خواب دیشبم مامان جونم منو بوسید و منم دستشو بوسیدم... ...
فیلمی که باید ضبط میشد...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
یاد آن لبخندش که می افتم نمیتوانم که عاشقش نباشم...وقتی شیشه های درخشان چشم هایش، نور را به چشم های من بازتاب میکرد... آن تعجب یواش همراه با لبخند... اصلا همه چی اش یواش است، تعجبش، ناراحتی اش، خوشحالیش... و من چقدر یواش بودن را دوست دارم... میدانم که سالها جزئیات آن روز با کیفیت 1080p جلوی چشمانم خ...
ای اشک من خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
نمیدانم از ساعت 8 بود که نگران و منتظر بودم یا ساعت 7 که حرف میزدیم یا ساعت 6 که در راه بودید یا ساعت 5 که رفتنت را یادآوری کردم... یا ساعت 1:22 دقیقه بامداد 1 بهمن 1395... یا شایدهم ساعت 4:27 دقیقه بعداز ظهر 23 دی 1395 وقتی که نمیدانستم خداوند برای ما چه در نظر دارد... امشب وقتی نور بنفش چشمک زن را...
بابایی هام
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
میدونی ناراحت میشم از آدمایی که فقط دین رو تو ظاهر خلاصه میکنن... اما پاش بیفته حاضرن پدرشون رو بشورن بندازن رو بند رخت، حاضرن دل بقیه رو بکشونن، حاضرن خیلی کارا بکنن.. چندوقت پیش یه کامنت تو یکی از وبلاگا دیدم، که شخصی بخاطراینکه یک پدر دست روی فرزندش بلند کرده بود معتقد بود که: خیلی بابای کم شعوری...
Button
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
"روزهارا با شِکْوه های بی حاصل، خاطرات جانگزا و امیدهای یاس آمیز سر میکرد، شبها تپش شدید قلب و فشاری که در وجودش حس میکرد از خواب بازش میداشتند و در کابوس های وحشت آور غرقه می ساختند... کابوس هایی که از تب و تاب درونش بدل به قصه های مصور جن و پری می شدند که همچون هیولایی هراس آور بودند، کابوس هایی ب...
50 سال قبل یا بعد؟
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
تواین مدت یه چندجا مصاحبه رفتم و از قضا وقتی قبول میشدم هم نمیرفتم.. قبلنا فقط وقتی دعوتم میکردن به خودم زحمت نمیدادم وقت خودم و اونارو بگیرم و اذیت و آزارم در همین حد بود :)) .. این سری پیشرفته تر شدم :)).. ینی میرفتم و وقتی میگفتن اوکیه بیا قرارداد ببند میگفتم نمیام :|||||||||||||| البته هم آقام ن...
قربان چشم هایت بروم...
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
الان داشتم میخوابیدم که چشم هایت... آخ... قربان چشم هایت بروم قربان چشم های روشن ات بروم... امروز، تو از پنجره به ترافیک پارک وی نگاه میکردی و با آرامش همیشگی ات از خاطراتت برایم میگفتی و... من... من؟؟؟ و من به تلالو نور در چشم های روشن تو... ای جانم... هیچوقت فکر نمیکردم چشم ها از همچین قدرتی برخور...
my man :)
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
امروز یعنی ساعت 5 عصر 3 اسفند 95میخواستم زود برسم... من نزدیکتر بودم اما بیشتر تو راه بودم :))... اون از شریف اومد زودتر از من رسیدمیگفتم وسایل ال هستن اونا :))... وای که نمیشه هیچی رو ازش پنهان کرد... باهوش من :*دوس داشتم شمعارو فوت کنه... دوس داشتم یکی فیلم بگیره، و بقیه دست بزنن و منم همزمان بوسش...
ساعت 13 روز 13 اسفند
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
میگم که... سال 96 هم ساعت 13 تحویل میشه.. حالا کاری به دقیقه اش ندارم (آیکن عصبانی) به قول استیلاف جاخالیا گولم زدن :)) دیروز ساعت 5 اینا بود که داشتم بهش میگفتم که: یادته پارسال توهمین روز یعنی پنج شنبه، همین ساعت داشتیم تو حیاط شریف قدم میزدیم؟ و تو داشتی دانشکده هاتون رو بهم نشون میدادی؟؟ و منم ب...
تقریبا یه دونه کامل خوردم
-
تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 0:33
باورم نمیشه .. پیش من نشستی.... :)) شعر خطاب به بربری بود.. بله بربری.. فک میکنید کم چیزیه؟؟؟ نخیر .. هرچیزی لیاقت میخواد و خلایق هرچه لایق ... لطفا اسم تافتون و سنگک و امثالهم رو هم پیش بنده نیارید...همینی که من میگم :/ صبح بیدار شدم و دیدم بابایی نون گرم خریده... طبق معمول سنگک بود ... اما صبرکن.....
غلغله ی آنسوی در، زاده ی توهم توست
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 11:25
از بیرون به درون آمدم از منظر به نظّاره به ناظر نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی، نه به هیأت برکه ای من به هیأت «ما» زاده شدم... به هیأت پرشکوه انسان تا در بهار گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قد...
20 دقیقه دوست داشتن
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 11:25
وقت و انرژیِ توی صف موندن رو نداشتم، با معذرت خواهی راه رو بین جمعیت باز کردم و سوار شدم... دختر داشت از توی صف نگاهم میکرد، مکثی کرد و اونم سوار شد... روبروم وایساد... اولش توجهی بهش نمیکردم.. کم کم صدای فین فین بینی ش توجهم رو جلب کرد، میدونم اصلا کار خوبی نیست اگر که دیدیم کسی گریه میکنه یا حالش ...
نشد که خانوم Feit رو امروز ببینم :|
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 11:25
به اجبار آقامون کلاس امروز رو رفتم :)))... خوشم میاد که مجبورم میکنه تو این چیزا :دی ... البته خودم هم دوس داشتم.. جذاب بود... ساعت 1 بود داشتم به آقا میگفتم که دارم حاضر میشم(اموجی حلقه فرشته ای)، پاسخ پوکرفیس بود :))... با این حال ساعت 3 هم دقیقا نرسیدم :دی.. حالا بازم ماجراهای من و نگهبان دم در :...
غذای خونگی ای که خونگی نبود!
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 19:25
داشتم میرفتم فروشگاه خوابگاه، نزدیک سلف دیدم یه کاغذ رو زمین چسبوندن به همراه یه غذا که ریخته شده بود... رو کاغذ نوشته بود، این غذای خونگی خوابگاهه لطفا به نشانه اعتراض ازشون نخرید، بال مرغ(که عامل کیست فلان فلانه) بادمجون و برنج هندی... و خلاصه باهمین مضمون.. میخواستم در جوابش بنویسم عسیسم قیمت غذا...
تو نمی اومدی پیشم، من عاشقِ کی میشدم؟
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 19:25
اینو مینویسم تا حال الانم یادم بمونه... صورتم از اشکام خیسه، اونجوری نگام نکن خنده ام میگیره :) تو عزیزترین منی.. تو توی زندگیم باشی دیگه دلم گرمه.. تو قابل اعتمادترین و پاک ترین و مهربون ترین و بهترین مرد دنیایی... خوشحالم ... خوشحالم که عاشق تو شدم... خداروشکر میکنم از خدا میخوام عشقمون بیشتر و بی...
منبری دیگر از اینجانب :))
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 19:25
هرکاری کردم عنوان مناسبی پیدا کردم بس که درباره همه چی حرف زدم :دی یکی از دوستان یه پستی نوشتن دوس داشتم منم یه چیزی دربارش بنویسم: عشق تغییرات هورمونی نیست.. البته چرا.. در بیشتر موارد هست.. اما اون اسمش عشق نیست.. اون اسمش همون تغییرات هورمونیه.. راستش اصلا نمیدونم عشق دقیقا به چی میگن.. به احساسی...
فقط از دور بانمکه :دی
-
تاریخ: 1395/10/8 ساعت: 19:25
یکی از اجزا لاینفک خوابگاه ها، وجود گربه های فراوان تو حیاطشونه.. و اصولا دخترا تو خوابگاه به 3 دسته تقسیم میشن.. دسته اول وقتی گربه هارو میبینن جیغ میزنن، و وای که چقد این حرکت مضحک و ضایع است... دسته دوم گربه هارو ناز میکنن :///.. دسته سوم مث من هستن که خنثی به راهشون ادامه میدن... دختر فقط باید ا...
صرفا جهت زیبایی!
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 11:25
دیشب اصلا خوب نخوابیدم.. هر یک ساعت یه بار بیدار میشدم بهش یه پیام میدادم میدیدم داره درس میخونه دوباره میخوابیدم :) ...ساعت 2-3 خوابید و من بازم تا خود ساعت 6 که بیدار شدم برم دانشگاه همش یکساعت یه بار بیدار میشدم.. ساعت 6 هم باهم بیدار شدیم :) .. چقد از کلمه بیدارشدن استفاده کردم!... و الان هم در ...